به بهانۀ سالروز درگذشت شهریار

داستان آشنایی سایه (هوشنگ ابتهاج) با شهریار برگرفته از کتاب پیرپرنیان پوش
قصۀ آشنایی سایه (هوشنگ ابتهاج) با شهریار
هوشنگ ابتهاج (سایه) اولین بار سال ۲۶ یا ۲۷ در کوچه‌ی فلاح در منزل شهریار او را می‌بیند با دکتر محمد امین ریاحی. شهریار در را باز می‌کند و سایه می‌گوید: مهمان نخوانده می‌پذیری؟ و شهریار بعدها می‌گوید: سایه جان، این جمله مال اهرمن بوده و می‌خندد: (منظور شهریار شعر هذیان دل است که نوعی مناظره میان اهرمن و عارف است و ابتهاج که تمامی شعرهای شهریار را از بر داشته مصراعی را که از زبان اهرمن است در دیدار با شهریار می‌گوید: مهمان نخوانده می‌پذیری؟
هذیان دل
اهرمن: مهمان نخوانده می‌پذیری من ماهم و دخت آسمانم
پاداش توام هر آنچه خواهی بر خور که بهشت جاودانم
کابین من آسمان تو را بست هرچند تو پیر و من جوانم
شب تیره و باد نعره می‌زد
عارف همه سر به جیب اذکار آفاق به سیر درنوردید
جز روح پلید در همه کون هر ذره به جای خویشتن دید
عارف: کفر است از او جز او تمنا من ماه نخواستم ببخشید
می‌دود پلید دور می‌شد
سایه می‌گوید: اوایل فقط شنبه‌ها می‌رفتم خونه‌اش. اول هم یک شعری ساخته بود:
دل یهودی شده است و شنبه پرست نامسلمان چه زود کافر شد
بعد آن هر روز …از همون روز اول فهمید که من همۀ غزلهاشو حفظم… بعد از مدت کوتاهی دیگه متوجه شد که من به چه چیزهای ظریفی تو شعر توجه می‌کنم و در نتیجه وقتی مرا به کسی معرفی می‌کرد نمی‌گفت سایه شاعره، می‌گفت: شعر شناس درجۀ یک …
شهریار تأثیرشو پیش از آنکه من با او آشنا بشم بر من و شعر من گذاشته بود، تأثیر مهمی هم بود… بعد از چند هفته شهریار به من گفت ای کاش تو زودتر می‌اومدی و من این اباطیلو چاپ نمی‌کردم – جلد دوم دیوان شهریار خیلی چیزهای بد داره. بعد خودش گفت که عیب نداره روزگار اینها رو می‌ریزه دور. اونچه موندنیه می‌مونه. باقی رو می‌ریزه دور- (سایه شعرهای شهریار را آنقدر غلط‌گیری می‌کرده)
شهریار هم گاهی غلط‌گیری می‌کرد مثلاً این بیت را: جانا نصاب حسن تو حد کمال ماست / وین کار بین که از تو هنوزم نصیب نیست سایه طبق نظر شهریار تبدیل کرده به: وین بخت بین، بخاطر اصطلاح یا بخت یا نصیب
و نیز شعر سایه را (شب‌ها مرا به کوی تو آواز می‌دهند / کاینجا بهشت گم‌شدگان باز می‌دهند) گرفته و یک مطلع درخشان ساخته: شب‌ها به کنج خلوتم آواز می‌دهند / کای خفته گنج خلوتیان باز می‌دهند. (سایه می‌گوید) البته قافیه‌های قلم‌‌انداز می‌دهند و پرواز می‌دهند و اینها رو هم به کار برده… می‌شد به پنج شش بیت خوب اکتفا کنه.
یا از روی غزل: باز ای صبا مشام تو می‌گشت مشکبو چون نافه گر ز دل گره‌ای می‌گشادیم
در ساغر شکسته نریزند می بلی با این دل رمیده حرام است شادیم
که سایه خود نیز مطلع آن‌را به خاطر ندارد این غزل عالی (طبق نظر سایه) را ساخته:
تا کی چو باد سر بدوانی به وادیم ای کعبه‌ی مراد ببین بی‌مرادیم‌
یک غزل درخشان دیگر از شهریار طبق نظر سایه:
باز امشب ای ستاره‌ی تابان نیامدی باز ای سپیده‌ی شب هجران نیامدی
که متأسفانه این غزل بیت ضعیف:
دیوان حافظی تو و دیوانه‌ی تو من اما پری به دیدن دیوان نیامدی
را هم دارد.
سایه غزل از رشت برای شهریار می‌فرستد: پای‌بند قفسم باز و پر بازم نیست که با اشاره به ابروهای کمانی شهریار گفته: به گره‌بندی آن ابروی باریک اندیش که به جز روی تو در چشم نظر بازم نیست
و شهریار در جواب آن غزلی می‌سازد به نام «قلم انداز»:
من اگر سوی چمن هم سر پروازم نیست که پر بازم اگر هست دل بازم نیست
آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن آشیان سوخته‌ام من که هم‌آوازم نیست
این بیت رو: خوش سایه که شعر تو را دگر نپسندم / که دوش گوشه‌ی دلم شعر شهریار شنید، موقعی گفتم که هنوز شهریارو ندیده بودم.
بخشی از شعر «راز و نیاز» شهریار تخت تأثیر مراسم «دیاربن داراج» ارمنی‌هاست که سایه برایش گفته: دختر و پسر میرن کلیسا و بعد هوا تاریک می‌شه، تو کلیسا یه آتیشی هست ازش شمع روشن می‌کنن و این شمع یعنی آتش کلیسا رو باید ببرن خونه‌شون. که احتمالاً یه آیین ایرانی قدیمه.. پسرها چون بشیر دخترها شمع دست می‌گیرن و تو تاریکی شب، نور شمع خیلی قشنگ می‌شه ادای فوت کردن در می‌آرن و دخترها دستشونو می‌ذارن دور شمع. خیلی صحنه‌های قشنگیه:
شب از افسون خاموشی پر از افسانه و رؤیا چراغ ماه از ابری تنک در جمله‌ی فانوس
من و سایه به دیوار کلیسا گوش خوابانده به سایه روشن افشان برگ‌هایی چون پر طاووس
بدان نرمی که شب روح القدس بال و پر افشاند برآمد موج زن ناگه طنین نغمه‌ی ناقوس
مگر مریم تو را می‌خواند ای ماه کلیسایی
شهریار عاشق یه دختری بوده، خل‌بازی درآورده، دانشکده رو ول کرده دختره شوهر کرده… شهریار هم رفت بهجت آباد. من بهجت آباد قدیم رفتم. یه بیابون بود و یه قهوه‌خونه قراضه‌ای بود محل تریاک‌کشی و عرق‌خوری و یه عده از رندان زمان می‌رفتن اونجا یه درخت بید قراضه داشت. شهریار هم رفته تو اون بیابون و اونجا قصیده‌ی «زفاف شاعر» او ساخته: شب زفاف من از آن تو همایون تر! اونجا به چشمش اومده که پیری اومده و اونو هدایت کرده (می‌خندد) به اینجاها که می‌رسید خیلی متأثر می‌شد
اول غزل «تو بمان و دگران وای به حال دگران»…
مال همین  قصه است. برای همین دخترک. غزل خیلی قشنگیه:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو اما عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران
می‌گفت که یکی دو سال بعد روز سیزده‌بدر تو باغ و صحرا اول دخترک رو دیده بچه بغل و او ده غزل معروفو گفته: یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادرو من با همه پیری پسرم
سایه با خواندن این بیت ناگهان به گریه می‌افتد…
تو جگرگوشه هم از شیر گرفتی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شد من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
پدرت تا گهر خودم به زر و سیم فروخت پدر عشق درآید که درآمد پدرم
هنرم کاش گره بند زر و سیم بود که به بازار تو سودی نگشود از هنرم
خیلی آدم مهربانی بود شهریار …خیلی مهربان بود… عجیب و غریب بود مهربانیش. انگار با همه‌ی عالم و آدم وصل بود. شاید من این بستگی عاطفی رو که با جهان و انسان دارم، تا حدودی مدیون شهریار باشم البته در کنار تأثیری که مادرم با اول خدای «دوست» مانندش بر من داشت…
در دیوان شهریار شعری به نام «اشک مریم» هست که در مورد کدورت و شکی که نسبت به سایه پیدا کرده و سپس منجر به آشتی و دوستی بیشتر نسبت به او شده، است و مریم را در این شعر به عنوان سمبل بی‌گناهب و پاکی به کار برده:
دوشم که بدگمانی چون اهرمن به جان تاخت خودم به دیده دیو و طاووسم اژدها بود
شهریار از وقتی به تبریز برگشت دیگه افول بلکه سقوط شعرش شروع شد. البته تا آخر عمر هم لحظات شاعرانه و انفجارهای عاطفی تو شعرش بود. این شعر (خراب از باد پاییز خارانگیز تهرانم…) بعد از همین توبه‌ی مضحک شهریار ساخته شده از عاشق بودن و موسیقی و اینا توبه کرده و گفته اینها مانع رسیدن به حقه…
نه جامی که دمد در آتش افسرده جان من نه دودی که برآید از سر شوریده سامانم
گره شد در گلویم ناله جای سیم هم خالی که من واخواندن این پنجه پیچیده نتوانم
… تو همین شعر این بیت درخشان، خلاصه‌ی اول شعر «زورق» رمبو است:
چه دریایی چه طوفانی که من در پیچ و تاب آن به زورق‌های صاحب کشته‌ی سرگشته می‌مانم
دستگاه پخش صوت را روشن می‌کند… شهریار شعرش را با آواز خسته‌ی سوخته‌ی خود می‌خواند سایه می‌خندد گریه می‌کند کیف می‌کند غصه می‌‌خورد با شهریار می‌خواند و چون کشتی بی لنگر در دریای «یادهای انبوه» تر و تر می‌شود… سایه شعر هذیان دل شهریار را خیلی می‌پسندد. «من چندبار بهش گفتم: شهریار جان، بیا این «حیدربابا» رو به فارسی ترجمه کن، می‌گفت: همین «هذیان دله» دیگه، همین حرف‌ها رو من تو حیدر بابا هم گفتم… می‌گفت: من همه‌ی این شعرهارو مدیون نیما هستم؛ نیما چشم منو باز کرد. خیلی با تجلیل از نیما یاد می‌کرد.»
من به گهوارۀ حافظ که چو طفل نازم خواب «افسانه» بود وعجبم رؤیا بود
آری آن هوان دلاویز که نیما گسترد سالها رفت که کار من و دل یغما بود
(شهریار)
بیت‌هایی از «هذیان دل»:
افسانه‌ی عمرم آورد خواب عمری که نبود خواب دیدم
در سیل گذشت روزگاران امواج به پیچ و تاب دیدم
از عشق و جوانیم چه پرسی من دسته گلی بر آب دیدم
دل بدرقه با نگاه حسرت
«این تک جمله‌هایش فوق العاده است: ای وای چه بی وفاست دنیا؛ تا شمع کی انتقام گیرد؛ یکی اشک درشت کوکب صبح… اونجا که قصر اتابک رو تعریف می‌کنه و می‌گه: چون پیر پس از قبیله مانده… خیلی وحشتناکه
خاموش و حزین خرابه گویی افسانه‌ی خود به یاد دارد
چون پیر پس از قبیله مانده عمری به شکنجه می‌گذارد
بس خاطره‌ها که با خرابی هر ساله به خاک می‌سپارد
افسانه‌ی اوست در دهن‌ها
ناگاه فراز غرفه خندان حافظ که به زهره نرد می‌باخت
زانو زده بودم اشک ریزان کز طرف دریچه گردن انداخت
لبخند زنان کلاه رندی از سر بگرفت بر من انداخت
بشکفت بهشت خواجه در من…
سایه شکفته شده است. با هیجان می‌گوید: این شعر پر از لحظاتیه که توش یه مرتبه یه انفجار عاطفی و شاعرانه رخ می‌ده. این بند را می‌خوانم… چشمان سایه پر از اشک می‌شود:
ای سوخته از گناه مادر در آتش جرم و جور بابا
لولو ممه برده و نعل سرد بی‌رحم نداده سینه قاقا
چون صبح شود خدا کریم است باز امشبه هم چو بخت ماما
لالای گل فسرده لالای
…«سارا» گل و ماه کوهپایه در خانه‌ی زین عروس می‌رفت
سیلش بربود و اژدهایی تند و خشن و عبوس می‌رفت
گلدسته بر آب و شیون خلق بر گنبد آبنوس می‌رفت
سارا تو شدی عروس دریا
…آن بید کنار جاده‌ی ده آیا که پس از منش گذر کرد
هر برگی از آن زبان دل بود با من چه فسانه‌ها که سر کرد
او ماند و جوان عاشق از ده شب همره کاروان سفر کرد
ای وای چه بی‌وفاست دنیا
از عینک پیرزن نگاهی کردم به گذشته‌ی حزینش
در باغ شباب دختری مست می‌آمد و ناز بر زمینش
هی کاخ امید و آرزو ریخت هر طرّه به چهره دارچینش
تا خم شد و موی گشت کافور
او وقتی بند اخیر را می‌خواند، چنان حظ می‌کرد که مپرس.
«خیلی شعر خوبیه، تصاویر عجیب و غریبی داره که حیرت‌آوره، زبان تمیزه، عاطفه …»
روزی که زمین جدا شد از مهر دلگرمی بازگشت خودرا «یعنی خیال می‌کرد دوباره برمی‌گرده»
در آینه‌ی افق نمی‌دید تاریکی سرنوشت خود را
آن شب که به گوش ماه می‌گفت افسانه‌ی سرگذشت خود را
گردون به هزار دیده بگریست
کوهش ورم دمار و دمل ابرش ز دل گرفته آهی است
مهتاب شب انعکاس دریا از چشم پراشک او نگاهی است
وین زلزله‌ی جگرشکافش لرزی است که بر تبش گواهی است
از آتش تب جگرگدازان
«… باور کنین تنها کسی که من باهاش آشنا شدم و دیدم که از شعرش هزار بار شاعرتره شهریاره» تازه می‌دونین اگه غزل فارسی رو یه تقسیم‌بندی کلی بکنیم؛ یک دورۀ اولیه‌ی غزله که مقدمه‌ی قصاید بوده از غزل رودکی‌وار گرفته تا می‌آد به نزدیکی‌های قرن پنجم که غزل هنوز جزو متعلقات قصیده است؛ تغزل و تشبیب قصیده که مجموعاً زبان خراسانی هست و دید و برداشت شاعر هم از بیرون اشیائه؛ مثل عکس‌برداری شکل ظاهری توصیف می‌شه و به نظر من رابطه‌ای بین شاعر و شء تقریباً بیان نمی‌شه. البته گاهی دقت‌های عجیب و غریبی هم هست تو این نگاه‌های شاعرانه.
بعد یه نوع غز پیدا می‌شه که در رأسش سنایی هست و بعد عطار تا مولوی که هم از نظر محتوا و هم از نظر شکل ظاهر از جمله زبان و کلمات و فرهنگی که درش به کار رفته، مشخصه. بعد می‌آد در یک دایره عجیب و غریب‌تری، انوری و سعدی و متعلقات اون مثل نزاری و همان؛ حافظ رو هم می‌شه تو این دایره قرار داد و هم می‌شه آورد بیرون و تک قرار داد. بعد از حافظ غزل جلوه‌ی مشخصی نداره… از جامی افت غزل شروع می‌شه؛ جامی خاتم الشعرا نیست که سرآغاز افت شعره و بعد می‌رسه به دوره‌ی هندی که دوره‌ی سقوط غزله و بعد دوره‌ی بازگشت ومشتاق و عاشق و نشاط و فلان که تک غزل و تک بیت قشنگ پیدا می‌شه…
به نظر من شهریار به هیچ کدوم از این دوره‌ها نمی‌خوره؛ از یک طرف غزل شهریار انقدر تنوع و ناهمواری داره که اصلاً نمی‌شه وصف کرد. حالا ما قسمت خوب غزل شهریار رو در نظر داریم. به گمان من در سرتاسر تاریخ غزل ما، غزل شهریار بی‌نظیر؛ این فوران عاطفی که در غزل شهریار و در شعر شهریار هست اصلاً ما حتی در سعدی هم سراغ نداریم. مضمون شاید تو دیوان دیگران باشه ولی عاطفه نیست، من نمی‌دونم با این کلمات چی کار می‌کنه که این طور عاطفی می‌شه… اگه دیوان شهریار پالایش بشه، از دیوان‌های درخشان شعر فارسی می‌شه.
(شعر نقاش شهریار) فوق‌العاده است. شاهکاره… اصلاً شهریار و شعر نقاش با تخیلش، انسان‌دوستی‌اش، ظرافت نگاهش بی‌نظیره…
(سایه از شهریار و مکارم اخلاقی او می‌گفت و چه با تجلیل و با حسرت می‌گفت. می‌گفت شهریار با این شرافت و مهربانی شاعر هم بود؛ یعنی شاعری شهریار، با همه‌ی جلوه و جلایش، فرع بر شرافت و نیکخواهی او بود.) سایه جریان فحش‌ها و بدوبیراه‌هایی را که از طرف شاعران حاضر در خانه‌ی گلچین معانی مثل امیری و رهی به گوش او می‌رسانند را تعریف می‌کند و اینکه شهریار شروع به تعریف از رهی کرده و فردا میان روز این شعر را ساخته:
من چه دارم که شود صرف قمارم با تو صرفه از دست نیازی که ندارم با تو
سایه علت بد بودن شعرای آن روز با شهریار را حسادت می‌داند: «شما نمی‌تونید تصور کنید که در اول روزگار شهریار چه شهرتی داشت؛ بی‌نظیر بود. شما شب تو خیابون می‌رفتین می‌دیدین که کوچه باغی می‌خوندن: برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم نه وصلت دیده بود کاشکی ای گل نه هجرانت؛ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا… حیرت‌آور بود! هیچ نشریه‌ای در نمی‌اومد حتی نشریه‌ی سیاسی، چپ و راست فرق نمی‌کرد، که یه غزل از شهریار چاپ نمی‌کرد، غزل شهریار اصلاً تضمین فروش نشریه بود. هیچ کس در روزگار ما چنین موقعیتی نداشت. شاید اول طور که در تاریخ می‌خونیم یکی سعدی بود که در زمان خودش این‌طور اقبال عام پیدا کرده بود و یکی هم جامی… نمی‌دونم جامی دیگه چرا؟!
این برای آدم‌هایی که خودشونو می‌بینن نه شعر و باعث کینه و دشمنی می‌شد…
وقتی من غزل «نشود فاش کسی آنچه میان من و توست» رو ساختم، شهریار هم غزل «به جز این ماه طبیعت که جهان من و توست» رو ساخت که براتون تعریف کردم ماجراشو. شهریار اصرار داشت که سایه جان این دو تا غزلو با هم چاپ کن…
یه روز سر پل تجریش رهی رو دیدم که از طرف خیابان سعدآباد به طرف پایین می‌اومد: سایه جان! سایه جان سلام. تند اومد به طرفم و بغلم کرد و روبوسی… گفت غزلتو خوندم، خیلی خیلی فرق داره با غزل شهریار. من می‌دونستم که می‌خواد تعریف از منو بهانه بدوبیراه گفتن به شهریار کنه. گفتم که من یه مصرع شهریار رو با همه‌ی شعرهام عوض نمی‌کنم بی‌خداحافظی گذاشت و رفت.
از نظر سایه نقاش شهریار (در مورد تلویزیون) فوق‌العاده است. شاهکاره، اصلاً شهریار و شعر نقاش، انسان‌دوستی‌اش ظرافت نگاهش بی‌نظیره…
نقاش عزیز
این رنگ و مداد و قلم و کاغذ تو این رنگ و مداد و قلم و کاغذ تو
وقتی که سرحالی و وجدان بیدار وقتی که سرحالی و وجدان بیدار
خواهم که یکی نقش بدیعی بکشی خواهم که یکی نقش بدیعی بکشی
اما سوژه: نقش یک نبوغ ناکام اما سوژه: نقش یک نبوغ ناکام
تصدیق بکن که تا بخواهی بکرامت تصدیق بکن که تا بخواهی به کرامت
یک ماه که از هلال خود تا به حماقت یک ماه که از هلال خود تا به حماقت
یک چشم زدن رهایی از ابر ندامت یک چشم زدن رهایی از ابر ندامت
یک نقش که در سینه‌ی نقاشش مرد یک نقش که در سینه‌ی نقاشش مرد
یک راز که ناخوانده به گورش کردند یک راز که ناخوانده به گورش کردند
یک لاله‌ی وحشی که به چشم شهلا یک لاله‌ی وحشی که به چشم شهلا
یک چهره ز خود در آب و آیینه ندید یک چهره ز خود در آب و آیینه ندید…
سایه می‌گوید سال ۳۷ رفتم به تبریز شهریار به من گفت سایه جان! این تلویزیونی که می‌گن تهران یه آدم درسته رو هم نشون می‌‌ده؟ گفتم شهریار جان! تو یک عکس ۴*۶ می‌گیری، خب یه آدم درسته وایستاده اونجا دیگه. گفت: ها… بله بله ولی فکر نمی‌کردم متوجه شده باشه! چند وقت بعد دیدم تو شعر نقاش از تلویزیون مثل متخصص توصیف کرده و حرف زده
(سایه به این غزل سعدی خیلی علاقه دارد:
روی تو خوش می‌نماید آیینه‌ی ما کایینه پاکیزه است و روی تو زیبا
برخی جانت شوم که شمع افق را پیش بمیرد چراغدان ثریا
استاد! شما هم تو اون رباعی برخی رو خوب به کار بردید و بخصوص «برخی» با «خردمند» تناسب داره:
پیرانه سرم رنج و غم زندان است آه از غم پیری که دوصد چندان است
من برخیِ آن پیر خردمند که گفت: «دنیا همه زندان خردمندان است»
بله از پیر خردمند منظورم شهریاره که یک مصرعی تو شعر نقاش داره «دنیا همه زندان خردمندان کرد» من از اول تضمین کردم. (مقدمه‌ی شهریار بر سیاه‌مشق سایه یک مقدمه مفصل و بد بوده رو رد توضیح مکاتب شعری مثل سورئالیسم و امپرسیونیسم شده که در واقع از آنها چیزی نمی‌‌دانسته است اینها را حذف کرده و مقدمه‌ی کیوان را اول گذاشته ولی شهریار بزرگوارانه چیزی نگفته و سکوت کرده است.
(شهریار از پابلو نرودا و ناظم حکمت و … هیچی کم نداشت. یه شاعر جهانی می‌تونست باشه. حیف مصاحب ناجور داشت. آدمهای بی‌مایه و زمانه‌ی ناجور که آدمو هی می‌کنه به سمت پایین.)
غزل: بگردید، بگردید، در این خانه بگردید در این خانه غریبید و غریبانه بگردید رو می‌گفت سایه جانم برای من گفتم… من این غزلو برای شهریار نساختم ولی از وقتی که این حرفو شنیدم پیش خودم خیال می‌کنم که برای شهریار گفتم.
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته‌ست قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی‌است نهان زیر لب کیست از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس اوست به من خورده چه خوشبوست همین جاست همین جاست همین خانه بگردید
نوایی نشنیده‌ست که از خویش رمیده‌ست به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک در این جوش شراب است به غمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست کجا خوابگه اوست پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید در این حلقه‌ی زنجیر چو دیوانه بگردید
در این کنج غم‌آباد نشانش نتوان داد اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
رخ از سایه نهفته‌ست به‌آنسوی که خفته‌ست به خوابش نتوان دید به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد و ابرو مرا برد گرم باز نیاورد به شکرانه بگردید
(سایه)
دو مرغ بهشتی از شهریار و جواب آن از نیماست که «یه شعر عجیب و غریب و خوندنیه»
«سرها» توسلی یک واقع مهم بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>