نگاهی به کتاب پیر پرنیان‌اندیش از میلاد عظیمی و عاطفه طیّه

     چاپ نخست این کتاب ارزشمند در سال ۱۳۹۰ و در دو جلد عرضه شده است. موضوع اصلی کتاب معرفی هوشنگ ابتهاج متخلص به سایه و مصاحبه‌های متعدد نویسندگان کتاب در مدتی نزدیک به ۲سال با اوست اما در واقع نمایی کلی از فرهنگ و ادب موسیقی کشورمان را در طول ۶۰سال یعنی از سال ۱۳۲۵ تا ۱۳۸۵ به خوانندگان ارائه می‌دهد و از آن جا که «سایه» از معدود کسانی است که در این مدت طولانی همیشه با ادبیات و موسیقی همراه و همگام و خود در بطن آن بوده است بهترین و شاید تنها منبع جامعی است که نه‌تنها ما را با خود این شاعر بلکه با شاعران هم‌دورۀ وی و به طور کلی شعر و ادبیات معاصر آشنا می‌کند. خواندن این کتاب به همۀ فرهنگ‌دوستان به ویژه دست‌اندرکاران فرهنگ و ادب و معلمان گرامی زبان و ادبیات فارسی توصیه می‌شود.

 

معرفی هوشنگ ابتهاج (سایه) با برداشت هایی از کتاب پیر پرنیان اندیش:

نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان
سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در بیان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سفید کهکشان
هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان سرا، از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردۀ ناز پس زدی
از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بردرم
آمدنت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

     وقتی این غزل را به بسیاری از دوستان و معلمان زبان و ادبیات فارسی عرضه کردم و از شاعر آن پرسیدم بیشتر آنها چه کسانی که به واسطۀ صدای محمد اصفهانی و از طریق موسیقی با آن آشنایی داشتند و چه عزیزانی که اصلا آن صدا را نشنیده بودند، ضمن اشاره به لطیف و زیبا و دلنشین بودن غزل، نمی‌دانستند که شاعرآن کیست و با حدس و گمان یا اطمینان سرودۀ مولانا می‌دانستند. همین مسأله موجب شد تا مطلبی در مورد شاعر آن یعنی هوشنگ ابتهاج بنویسم و با بهره‌گیری از مصاحبه‌های آقای میلاد عظیمی و خانم عاطفه طیّه در کتاب ارزشمند «پیر پرنیان اندیش» به معرفی بیشتر وی بپردازم.

     امیرهوشنگ ابتهاج متخلص به سایه در ۱۳۰۶ شمسی در رشت متولد شد و به سبب فضای فرهنگی این شهر و قرار گرفتن در خانواده‌ای هنردوست و اهل ذوق از کودکی و نوجوانی با شعر و موسیقی آشنا شد و سپس از آغازین روزهای جوانی به تهران نزد خاله ی خود یعنی مادر گلچین گیلانی –شاعر شعر خاطره انگیز باران- آمد و از مصاحبت با چهره‌های مشهور شعر سنتی و نوی آن روز همچون شهریار، رهی معیری، نیما، نادر نادرپور، تولّلی و… بهره‌ها برد. عشق و دلبستگی او و شهریار به یکدیگر خود داستان مفصل و دل انگیزی است که زوایای اندیشه و سبک شعر و سیاق شهریار را نیز می‌نمایاند که در مقاله‌ای جداگانه خواهد آمد.

     ابتهاج از سال ۱۳۱۸ یا ۱۳۱۹ شعرهای خود را نوشته و از سال ۱۳۲۰ با تخلص «سایه» شعر شعر گفته است. خودِ او در میان بیت‌های دارای تخلصش این بیت را ترجیح می‌دهد:

چون سایه مرا ز خاک برگیر
کاینجا سر و آستانه از توست

     اولین کتاب منتشر شده سایه «نخستین نغمه‌ها»ست که انتشارات طاعتی در سال ۱۳۲۵ آن را چاپ کرده است.

     کتاب «سایه‌های گذشته» از هوشنگ ابتهاج مشتمل بر سه کتاب است: اشک‌ها، افصون و افسانه و کیفر؛ و سراسر آن داستان عشق سایه و پروین –دختری که در نوجوانی با وی آشنا شد- است. اگرچه دکتر سیروس شمیسا اعتقاد دارد که آثار اولیه و فاقد ارزش ادبی شاعران و نویسندگان برجسته نباید ذکر شود تا به فراموشی سپرده شوند و فقط آثار برجسته باقی بماند و سایه خود معتقد است که «این کتاب و مناظرۀ «گل و بلبل» او در نوجوانی پرت و پلاست.

     دکتر شفیعی کدکنی «آینه در آینه» منتخب شعرهای سایه را گرد آوری کرده است.

     سایه در مورد غزل آغازین مقاله (نامدگان و رفتگان…) می‌گوید: «دلم می‌خواست یکی دوبیت دیگه به این غزل اضافه کنم؛ حتی یه بیت هم ساختم ولی گفتم چه کاریه؟ همین طور رفته تو مردم دیگه. (اون بیت) یه چیزی تو این مایه‌ها بود:

من ز ره اشارتی می‌دهمت بشارتی
ور تو پی عبارتی، واژه ندارد این زبان»

     دکتر شفیعی کدکنی –شاعر و ادیب و اندیشمند معاصر متخلص به سرشک- در جایی گفته است: «من با نهایت اشراف به شعر عرفانی ایران می‌گویم: در سرتاسر شعر عرفانی ایران، معادل این غزل پیدا نمی‌شود.» و در حضور استاد حکیمی و استاد دینانی می‌گوید: «حاضرم در روزنامه بنویسم که این غزلِ سایه بهترین شعری است که در توحید گفته شده.»

     «بال در بال» کنسرت مشترک سایه و لطفی است که در آن، غزل نامدگان و رفتگان اجرا شده است؛ به قول سایه: «کنسرت دو هم ریش».

     مرحوم دکتر احمدعلی رجایی بخارایی در مورد غزل آینۀ شکستۀ او با مطلع:

بیایید بیایید که جان دل ما رفت
بگریید بگریید که آن خنده‌گشا رفت

به سایه می‌گوید: «یک منتخب دیوان شمس بود مصر بودم این شعر را (در آن) پیدا کنم (پیدا نکردم) به تهران آمدم کلیات شمس را ورق زدم پیدا نکردم چند روز پیش کسی گفت این شعر شماست… آقا شما چطوری این شعرو گفتید؟… این زبانو (مردم زمان ما) نمی‌دونن! این زبان بزرگان ماست. این زبان فراموش شده». اگرچه ممکن است عده‌ای بر او خرده بگیرند که در غزل امروز باید از زبان امروز بهره گرفت و نه زبان گذشتگان همچون مولانا و… اما سایه معتقد است که زبان غزل چه امروزی و چه سنتی باید یک دست باشد و نقطه ضعف سروده‌های درخشان اخوان ثالث (م. امید) را یک دست نبودن زبان شعر و استفاده از ویژگی‌های سبک خراسانی در شعرهای نو و آمیخته با زبان امروزین وی است. و در مورد زبان شعر نظامی می‌گوید: تمامی آنچه برای سلامت زبان در نظر داریم، در حد کمال در شعر نظامی هست. وی دربارۀ زبان غزل‌سرایان امروز زبان محاوره را با زبان کوچه و بازار اشتباه گرفته‌اند. در کار آنها یک دریافت تازه نیست بازی کردن با زبان است برای رسیدن به یک زبان عامیانه نه به زبان محاوره که اوجش زبان سعدی و حافظ و فردوسی است.»

     و در مورد قافیه می‌گوید: «… بله قافیه یه مقدار مضمون ایجاد می‌کنه. شاعر ضعیف، اسیر اون مضمونیه که قافیه فوراً به ذهن می‌آره که معمولاً همون مضمون دست‌مالی شده است ولی کلمۀ قافیه به یه شاعر قوی‌تر اندیشه می‌ده در راستای بینش و برداشت خود شاعر؛ یعنی یه شاعر ماهر از میان صدها کلمه قافیه‌هایی رو به کار می‌بره که به کارش می‌خوره و در راستای حرفش، نه عین حرف خودش چون به هرحال قافیه حکومت خودشو تا حدی داره»

     این سخن او ما را به یاد تمثیل هوشنگ گلشیری –داستان‌نویس برجستۀ معاصر- دربارۀ داستان‌نویس ماهر می‌اندازد که تیرانداز ماهر کسی است که به کنار هدف بزند نه به وسط آن.

     ابتهاج درمورد برخی کارهای نو (برخی از) هنرمندان معروف می‌گوید:

     … این یعنی وقتی مردم به طور عادی بهتون توجه نمی‌کنن شکلک دربیارین. چون باید خیلی زیبا باشین، خیلی اندام موزون داشته باشین، خیلی خوش‌حرکت باشین که بتونین جلب توجه بکنین؛ ولی با شکلک خیلی راحته… چقدر دوستای ما دارن با شکلک برای خودشون شهرت درست می‌کنن فقط هم شعر نیست تو همۀ هنرها یه عده‌ای عملیات آکروباتیک انجام می‌دن و درواقع شکلک درمیارن. البته بعضی وقت‌ها این عملیات آکروباتیک کار مشکلیه و عده‌ای هم خوب از پس این کار برمیان ولی وقتی پای شعر به میون می‌آد، این کارها معلق زدنه دیگه…

     همین الان اگه به ما بگن یکی تو خیابون … داره پشتک وارو می‌زنه، خب همه ما می‌دویم می‌ریم خیابون تماشا. بعد می‌آیم خونه می‌گیم ولش کن خل بود! این کار نه خوشحالمون می‌کنه نه غمگینمون می‌کنه، یه عملیات محیرالعقوله… هنر نیست. شما گاهی یک کنسرت می‌رین، همون طوری که رفتین همون طوری می‌آین بیرون، چیزی بهتون اضافه نمی‌شه، ولی گاهی یه چیزی با خودتون می‌آرین بیرون؛ لذتی هست، غمی هست، شادیی هست؛ «حالتی» در شما پر می‌شه و از کنسرت می‌آین بیرون… کار هنر همینه…

     هنر واقعی اونه که شما اصلاً حس نکنی که برای این کار زحمت کشیده شده وقتی شعر سعدی رو می‌خونیم فکر می‌کنیم می‌تونیم مثل اون بگیم اما وقتی یک کلمه رو می‌نویسی روی کلمۀ دوم می‌مونی… کار وقتی به اوج سادگی می‌رسه تازه هنر شروع می‌شه، باقیش هم اداست، معلّق زدنه، شکلکه،…

     تکنیک فقط یک وسیله است که کمک می‌کنه تو حرفتو بهتر بزنی… وسیله‌ای برای جلب توجه نیست. خوشبختانه من از جوانی به ردّ و قبول این و اون بی‌اعتنا بودم؛ ما یوسف خود را به خریدار نبردیم برای همین فکر می‌کنم از این آفت برکنار موندم، فکر می‌کنم، نمی‌دونم.

     … اگه غزل فارسی رو یه تقسیم‌بندی کلی بکنیم؛ یک دورۀ اولیۀ غزله که مقدمۀ قصاید بوده از غزل رودکی‌وار گرفته تا می‌آد به نزدیکی‌های قرن پنجم که غزل هنوز جزء متعلقات قصیده است؛ تغزّل و تشبیب قصیده که مجموعاً زبان خراسانی هست و دید و برداشت شاعر هم از بیرون اشیائه؛ مثل عکس‌برداری شکل ظاهری توصیف می‌شه و به نظر من رابطه‌ای بین شاعر و شیء تقریباً بیان نمی‌شه. البته گاهی دقت‌های عجیب و غریبی هست تو این نگاه شاعرانه.

     بعد یه نوع غزل پیدا می‌شه که در رأسش سنایی هست و بعد عطار تا مولوی که هم از نظر محتوا و هم از نظر شکل ظاهر از جمله زبان و کلمات و فرهنگی که درش به کار رفته، مشخصه. بعد می‌آد در یک دایرۀ عجیب و غریب‌تری، انوری و سعدی و متعلقات اون مثل نزاری و همام؛ حافظ رو هم می‌شه تو این دایره قرار داد وهم می‌شه آورد بیرون و تک قرار داد. بعد از حافظ غزل جلوۀ مشخصی نداره… از جامی افت غزل شروع می‌شه؛ جامی خاتم‌الشعرا نیست که سرآغاز افت شعره و بعد می‌رسه به دورۀ هندی که دورۀ سقوط غزله و بعد دوباره دورۀ بازگشت و مشتاق و عاشق و نشاط و فلان که تک‌ غزل و تک‌ بیت قشنگ پیدا می‌شه…

     و در مورد غزل شهریار می‌گوید: «اگه دیوان شهریار پالایش بشه، از دیوان‌های درخشان شعر فارسی می‌شه. حالا ما قسمت خوب غزل شهریارو در نظر داریم. به گمان من در سرتاسر تاریخ غزل ما (از نظر زبان عاطفی) بی‌نظیره. این فوران عاطفی که در غزل شهریار و در شعر شهریار هست در سعدی هم سراغ نداریم. مضمون شاید تو دیوان دیگران باشه ولی عاطفی نیست.»

     چنان‌که پیش از این گفته شد توانایی ابتهاج تنها در سرودن شعر یا نقد آن و در حوزۀ ادبیات نیست بلکه وی سهم عمده و مؤثری در موسیقی این کشور نیز داشته و از صاحب‌نظران این شاخه از هنر است و تجربۀ هم‌نشینی با آهنگ‌سازان و پیش‌کسوتان موسیقی هم‌چون         و پرورش خوانندگان برجسته‌ای چون محمدرضا شجریان را داشته است.

     هوشنگ ابتهاج در سال‌هایی که موسیقی در رادیو سطح پایین و رو به افتی داشت با اصرار برخی از دست‌اندرکاران آن روزِ رسانه این مسؤلیت را به عهده گرفت و آن را به سوی یک موسیقی فاخر و درخشان هدایت کرد.

 آهِ آینه

او را ز گیسوان بلندش شناختند.
این خاک این همان تنِ پاک است؟
انسان همین خلاصۀ خاک است؟
وقتی که شانه می‌زد
انبوهِ گیسوان بلندش را،
تا دور دستِ آینه می‌راند
اندیشۀ خیال پسندش را.
او با سلامِ صبح
خندان، گلی ز آینه می‌چید.
دستی به گیسوانش می‌برد
شب را کنار می‌زد،
خورشید را در آینه می‌دید.
اندیشۀ برآمدنِ روز
بارانی از ستاره فرومی‌ریخت
در آسمانِ چشمِ جوانش.
آنگاه آن تبسّمِ شیرین
در می‌گشود بر رخ آیینه
از باغِ آفتابیِ جانش.
دزدانِ کورِ آینه، افسوس
آن چشمِ مهربان را
از آستانِ صبح ربودند.
آه ای بهارِ سوخته
خاکسترِ جوانی
تصویرِ پرکشیدۀ آیینۀ تهی
با یادِ گیسوانِ بلندت
آیینه در غبارِ سحر آه می‌کشد.
مرغانِ باغ بیهده خواندند.
هنگام گل نبود.

تهران، پاییز ۱۳۶۱

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>