شب

فریده بانو

مشترکات زبانی شب در شعر سیدعلی صالحی🌹🌹

می‌دانم شب است

اما من خوابم نمی‌آید

البته دیری‌ست که خوابم نمی‌آید

نپرس، نمی‌دانم چرا …!
گاهی اوقات

از آن هزاره‌های دور

یک چیزهایی می‌آید

من می‌بینمشان، اما دیده نمی‌شوند

خطوطی شکسته

خطوطی عجیب

مثل فرمانِ جبرئیل به فهمِ فرشته می‌مانند

بعد … من می‌روم به فکر

آب از آب تکان نمی‌خورد

اما باد می‌آید

سَرْ خود و بی‌سوال می‌آید

پرده را می‌ترساند

می‌رود … دور می‌زند از بی‌راهیِ خویش،

بعد مثل آدمِ غمگینی، ناامید و خسته بَر می‌گردد.
و من هیچ پیغامی برای شبِ بلند ندارم

فقط خوابم نمی‌آید

مثل همین حالا

مثل همین امشب…

سیدعلى صالحى

دیگر نمی توانم…

دیگر نمی توانم پنهانت کنم!

از درخشش نوشته هایم می فهمند،

برای تو می نویسم

از شادی قدم هایم،

شوق دیدن تو را در می یابند

از انبوه عسل بر لبانم،

نشان بوسه تو را پیدا می کنند
چگونه می خواهی 

قصه عاشقانه مان را

از حافظه گنجشکان پاک کنی 

و قانع شان کنی 

که خاطراتشان را منتشر نکنند!؟
نزار_قبانی.

در محفل بداهه

​فرزانه کریمی:

فرزانه کریمی:

بیت بداهه
مه من نقاب بگشا ز جمال کبریایی

که بتان فرو گذارند اساس خودنمایی

عراقی
خ طوسی:

شعربانو TooSI:

پس از اینکه سال ها دویده ای به جست و جویش 

شده آخرش پشیمان بشوی از آشنایی؟

 طوسی
م.رضوانی (همه باورهایمان محتاج بازنگریست):

به نجابت رخ تو قسم ای سلام شیرین

که زنم به پای عشقت رگ خواب پارسایی
فرزانه کریمی:

گل بوستان سرایم بنگر  به های هایم

به کرشمه ای به نازی به عنایتی وفایی
سید محمد علی علوی:

شده یک زمان بیایی به امید روشنایی 

به امید روشنایی شده یک زمان بیایی
م.رضوانی (همه باورهایمان محتاج بازنگریست):

چه عنایتی چه نازی چه خروش و های هایی

که گلو بریدگانیم به تیغ بی وفایی
سید محمد علی علوی:

من اگر نگاهدارم همه حرف های خود را 

به امید آن که شاید برسد به بی نوایی
خ طوسی:

شده خو نکرده باشی  به اسارت و به زندان 

شده جست و جوکنی اثر نیابی ازرهایی؟

طوسی

فرزانه کریمی:

همه فخر عالمی تو زچه بندی ی غمی تو

به شکوه حضرت تو چه وفا چه بی وفایی
سید محمد علی علوی:

شده یک جواب رادر دل خود نگاه داری ؟

شده یک سوال را هم به امیدبی وفایی ؟

علی اصغر شیری:

گوزوه باخاندا گوردوم دامچیلار آخیر گوزوندن

به فدای اشک هایت به غمی چنین چرایی؟

خ طوسی:

شده ظاهرا مدارا بکنند باتو اما 

بزنند ریشه ات را به طریق مافیایی🙈

طوسی
فرزانه کریمی:

سنه عاشیقم اسیرم منه بیر باخان امیرم

که گزون ادیبدی شاعر من زار بی نوانی
سید محمد علی علوی:

شده غیب گو شوی تا برسی به یک نشانی

که تمام عمر دنیا ببری به آن نشانی
علی اصغر شیری:

همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی

به پیام آشنایی بنوازد آشنایی

شهریار و من
م.رضوانی (همه باورهایمان محتاج بازنگریست):

چه شبانه شعربازار شررزده بجانی 

که به فقر طبع مالم رخ خود به شرمسایی
AB:

چه کنم بداهه ای را که توان گفتنم نیست…🙏🙏🙏

خ طوسی:

مصراع دوم 

تو که شاعر ی خدای همه ى بداهه هایی🙏
امیرعلی:

نگهی به عاشقان کن که دراین کویرتشنه 

شه دل روانه گشته به سرای توگدایی
خ طوسی:

به دلت خلیده خاری به لبت شکایتی نه 

که بقول سعدی است این گل باغ آشنایی
علی اصغر شیری:

منه سویلییبدی طوسی نیه تورکی شعر یازدین

نه ادیم آنام سالیبدی باشیما غزل هواسی
سید محمد علی علوی:

شده دل زنی به دریای لغت در این دل شب 

به یکی دوبیت خوش لحن و ترنمی خدایی
خ طوسی:

تو بگو به ترکی اما به مترجمی نیاز است 

که بفهمم از چه گفتی؟ که بدانم از کجایی؟🙏

بدوی برای آنکه برسی، پس از رسیدن 

همه فکر و همٌ و غمٌت بشود فقط جدایی
فرزانه کریمی:

چه هوای مهرباری چه نسیم وچه بهاری

همه شعر و شور و شادی همه حرف آشنایی
امیرعلی:

نتوان غزل  سرودن چونقاب دیده داری 

بگشا نقاب وماهت شود از قفس رهایی
فرزانه کریمی:

دل داغدارم امشب چه شکفته و چه شاد است

به ترنم و ترانه به حدیث آشنایی
سید محمد علی علوی:

شده مدتی نباشی تو میان جمع خوبان 

که درو کنی توخرمن خرمن غم جدایی ؟
فرزانه کریمی:

غم تو به خاکم افکندو تنم چه سود دارد

چه به قالی سلیمان چه حصیر و بوریایی
خ طوسی:

عجبا که در دهانت  زده ریشه بیصدایی

  که مباد  شاخه هایت  بشود دگر هوایی
امیرعلی:

من واین شب سیه گون واژه های سردبیجون 

رمقی نمانده  ما را ز  فراقت وجدایی
like Eden : ):

شده‌ام شهره ی شهرم به گدایی وهنوزم

به امید وصل آنم که تودر خفای آنی
سید محمد علی علوی:

شده سربه زیر باشی و سرت به زیر باشد 

نخوری به کوه حرفی نزنی به دلربایی
آقای عظیمی:

شده سر به زیر باشی شده سر براه باشم
نشوی ولی خدایی…نرسم ولی به جایی؟

آقای عظیمی:

مژه ها و چشم یارم  همه عمر گفته با من
نه ختایی ام… که تو خود، همه عمر در خطایی
فرزانه کریمی:

چه خطایی و چه سهوی همه راست گفته بودی

که فروتن ونجیبند نوادر ختایی
نجیب است غزاله ختایی؟😊

سید محمد علی علوی:

شده روزها نخوابی به امیدروی ماهی 

که شبی به ماه گویی غم عالم جدایی

شده قایقی بسازی که در آن خودت نباشی 

بدهی به دست سهراب دلت به ناکجایی؟

فرزانه کریمی:

به دو چشم آهوانه  به نگاه دلبرانه

به لبان پرترانه همه گونه دل ربایی
خ طوسی:

به شکستگی بیارزد دل ما که هست ممکن

بخرندجام ما را به بهای بی بهایی
سید محمد علی علوی:

شده یک انار را خوب نگاه کرده باشی 

شده سیب را توخشنود کنی به باوفایی؟
آقای عظیمی:

“دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری”

ز فریب و رنگ و نیرنگ و ز عاشق ریایی؟
امیرعلی:

همه شب شماره کردم تیک عقرب زمان را 

نگهم به درسیه شدکه تو ازدری درآیی
سید محمد علی علوی:

شده جمع خوبرویان به تو خوب کرده باشند

به ترحمی نگاهی به تظلمی ثنایی ؟
خ طوسی:

دل من گرفته اما هوس سفر ندارد 

تو سخن بگو عزیزم تو به رسم  دلگشایی
امیرعلی:

شب شعرمن سحرشدغزلم غزاله ترشد 

به هوای روی ماهت شده ازقفس رهایی
فرزانه کریمی:

غزلی دوباره سرکن لبی از ترانه تر کن

شب هجر را سحر کن برسان به ما نوایی

از خستگی نگو…

از خستگی نگو ، که نپرسم  چرا؟ چطور؟ !
از دلخوری گلایه نکن ظرف  من پره
امشب بهار عمر من این جا خزون شده
حرفی نزن که این زن بیچاره  دلخوره
این خونه یادگاریه ، اما تو نیستی 
من درد می کشم که سکوتت بلند شد
خوب می دونی که چی منو پاسوز عشق کرد
گفتی نرو ! همین ! دل من موند و بند شد
بازم رو دست خوردم ازین روزگار تلخ
بازم منو کنار زدی وقت رفتنت
باز این قفس که انفرادی تنگی شده برام
عطر تو رو گرفت و سپردش به پیرهنت
اثر #مژگان_سادات_فارغیان 
https://t.me/joinchat/AAAAAELFIoDC3rww_Cobdw

بیابرگرد و حاشا کن..

تنم سرده سرم داغه ، تابستونم زمستونم !
با تو فصلا عوض می شن با تو حیرون حیرونم
مگر دستام تو دستاته که دنیا زیر پام باشه !؟
مگر این خنده ها باید نقاب گریه هام باشه !؟
شروع کردی تو رفتن رو ، ازون لبخند بی تکرار 
چه دردی داره یاد آوردنش ، دست از سرم بردار
بکن از صورتت اخمو نمی تونی که بد باشی
دو  رود شادیه اشکات نمی تونی که سد باشی
بمونم یا برم ؟ چون توو نگاهت صد تا دل دل بود
یکی از ما دو تا دیوونه کاشکی یکم عاقل بود
هنوز درگیر چشماتم بیا حل کن معما رو
بیا برگرد و حاشا کن تمام حرف دنیا رو
اثر : #مژگان_سادات_فارغیان 
https://t.me/joinchat/AAAAAELFIoDC3rww_Cobdw

تار است راه مشعله داری هست…؟

@sherbanoo
دل خسته ایم از این دل زنگاری 

از روزهای عادی و تکراری 
افسوس، کوله‌بار ارادت‌هاست 

پر از حساب کسری و اعشاری 
دیگر زمان زمانه‌ی بیداد است 

زخم زمین و درد زمان کاری
تاول زدهست پای گریز ما 

از دست این دویدن پرگاری

 

از حرف ما چه معجزه می‌آید 

حرفی که شد شعاری و بازاری 
دنبال طرح در خور امروزیم 

در سررسید کهنه‌ی پیراری
با چشم‌های باز و به روی پا 

خوابیم و فکر عالم بیداری
دردا که آرزوی کمک داریم 

با ابلهی از این دل سرباری
غم لانه کرده در پس شادیمان 

از زندگی به شیوه‌ی مرداری
تکلیف برد و باخت ما پیداست 

از کارتهای قرمز اخطاری 
روز و شب است ، می گذرد بر ما 

یعنی که زنده‌ایم به ناچاری 
پرسیده‌ایم هیچ خدایی هست؟ 

با پرسشی به شیوه‌ی انکاری 
بر قله‌های سروری خود نیز 

در دره‌ایم و فارغ از این خواری 
تار است  راه، مشعله داری هست 

 در هجمه‌ی سیاهی ادواری ؟
کو دست مهربان طبیبی کو؟

درمان ندارد این همه بیماری؟

#شهربانو_طوسی

#شعربانو

@sherbanoo

در امتداد جاده پایین شهر

با کفش وصله دار رسید از راه، از امتداد جادە پایین شهر 

از رد پای گمشده اش پیداست، دلشورە پیادە پایین شهر 
با آن که رنج کارگری سخت است، 

با آن که داغ بی پدری سخت است 

از هر چه تیرآهن پولادین، 

محکم تر است ارادە پایین شهر 
وقت ناهار نان و پنیری خورد، 

از بغض های خود دل سیری خورد 

در سفره نان خشک فقط مانده، چون سفره های سادە پایین شهر 
بعد از نماز دست دعا برداشت، 

تنها به یاد مادر بیمارش 

از دسترنج کارگری می کرد، 

نذر امامزادە پایین شهر 
تنگ غروب خسته تر از دیروز، 

چون آفتاب یخ زده راهی شد 

با رد پای گمشده اش می رفت، 

در امتداد جادە پایین شهر
#علی_اصغر_شیری

#شراب_الدین
@sharabedinshiri

پیرمحمداحمدآبادی

دریغ است که درچنین روزی یادی از آن سوار نامدار نکنیم؟

‍”‌پیر محمد احمد آبادی شعری برای مصدق”
این شعر را ، اخوان ثالث ، شاعر نامدار آور معاصر ، در روزهایی برای دکتر محمد مصدق ، پیشوای نهضت ملی مردم ایران سروده است که رژیم استبداد به هیچ کس اجازه نمیداد ، حتی نام مصدق را بر زبان آورد . اخوان ثالث هنگامی که میخواست این شعر را چاپ کند ، زیرکی شاعرانه ای به کار برد و در عنوان شعر ، به جای نوشتن نام مصدق ، نوشت « برای پیر محمد احمد آبادی » و اشاره او به پیر و مراد آن روزهای مردم ستم دیده ایران بود که در خانه خود واقع در احمد آباد کرج زندانی بنام زندگی را میگذراند …

دیدی ، دلا، که یار نیامد ؟
گرد آمد و … سوار نیامد
بگداخت شمع و سوخت سراپای
و آن صبح زرنگار نیامد
آراستیم خانه و خوان را
آن ضیف نامدار، نیامد
دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد
آن کاخ ها ، ز پایه فرو ریخت
وآن کرده ها، به کار نیامد
سوزد دلم به رنج و شکیب
ای باغبان بهار نیامد
بشکفت بس شکوفه و پژمرد
اما، گلی ، به بار نیامد
خوشید چشم چشمه و دیگر
آبی به جویبار نیامد
ای شیر پیر بسته به زنجیر
کزبندت ایچ عار نیامد
سودت حصار و پیک نجاتی
سوی تو وآن حصار نیامد
زی تشنه کشتگاه نجیبت
جز ابر زهر بار نیامد
یکی از آن قوافل پر با…
…ران گهرنثار ، نیامد
ای نادر نوادر ایام
کت فر ّ و بخت، یار نیامد
دیری گذشت و چون تو دلیری
در صفّ کارزار، نیامد
افسوس ، کان سفاین حری
زی ساحل قرار نیامد
و آن رنج بی حساب تو درداک
چون هیچ ،در شمار نیامد
و ز سفله یاوران تو در جنگ
کاری به جز فرار نیامد
من دانم و دلت که غمان چند
آمد، ور آشکار نیامد
چندان که غم به جان تو بارید
باران به کوهسار نیامد ….

اخوان

سارا

​علی اصغر شیری:

می ریخت رقص روسری ات گل به زیر پات
روئیده بود دشت تغزل به زیر پات
هر جا قدم زدی فوران کرد چشمه ای
در صخره ها نبود تحمل به زیر پات
وقتی نسیم رفتن تو می وزید دشت
گسترده بود فرش گلایل به زیر پات
حالا تو مانده ای و همین خاطرات تو
دیگر نریخت دشت مغان گل به زیر پات
سارا! تلاطم ارس از اشک های توست
از سیل اشک غرق شده پل به زیر پات
دارد صلابت سبلان آب می شود
در دره های غرق تأمل به زیر پات
یک شب بیا به دشت مغان ای عروس ایل!
تا بشکند سکوت شب کلبه زیر پات

علی اصغر شیری
متأسفانه این شعر در برخی فضاهای مجازی بدون ذکرنام شاعر ذکرشده است